شيخ ذبيح الله محلاتى
269
رياحين الشريعة در ترجمه دانشمندان بانوان شيعه ( فارسي )
آمد در آن حال چند تن از عرب بنزد او رسيدند و در اطراف آن غلام نشستهاند آن غلام سر مشك روغن و عسل را گشوده هريك از ايشان را مقدارى بخورانيد سپس بافته قصب را بيرون آورد از تن خود و در ميان بار خود استوار نمود و بقبيله عروس شتافت و هديههاى خود را تسليم داد چون خواست مراجعت كند آن دختر گفت اى غلام با مولاي خود بگو ( ان ابى ذهب يقرب بعيدا و يبعد قريبا و ان امى ذهبت تشق النفس نفسين و ان اخى يراعى الشمس و ان سماءكم انشقت و ان وعاءيكم نضبا ) غلام بنزد امرؤ القيس آمد و اين كلمات بگفت امرؤ القيس گفت اين دختر مىگويد پدرم رفته است تا از بهر خصمى قوم خود با قوم بيگانه پيمان كند و مادرم رفته تا با زنى ديگر همنفس و انيس باشد و برادرم انتظار مىبرد كه آفتاب فروشود تا گوسفندان خود را از چرا بياورد و ديگر اعلام كرده كه آن بافته قصب چاك داشته است و از مشك روغن و عسل چيزى كاسته است اكنون بگو تا با اين اشياء چه كردهاى غلام چون چنان ديد قصه خويش را راست بگفت و انابت جست امرؤ القيس او را معفو داشت و پس از روزى چند خود تصميم عزم داد كه بقبيله عروس شود پس صد نفر شتر سرخموى برگزيد و بدان غلام سپرد و با او راه قبيله عروس پيش گرفت در ميان راه بر لب چاه آب فرود شد با غلام فرمود كه اين شتران را آب ده چون بر غلام آب دادن صد نفر شتر دشوار بود امرؤ القيس خود باعانت برخواست و بر لب چاه آمد دلو را در چاه افكند در اين وقت غلام فرصتى بدست كرده از قفاى امرؤ القيس درآمده و او را بچاه افكند در حال شتران را برداشته بقبيله عروس آمد و شترها را بگذرانيد و گفت من خود امرؤ القيس مىباشم و بدينجا شتافتهام كه با نامزد خود همبستر شوم چون اين خبر به دختر بردند فرمود از بهر او شترى ذبح كنند و از اعضاى نالايق او غذاى كرده به دو برند و جامه خواب او را در مكانى پست و عفن بگستردند غلام غذا